تبليغاتX
تک نگاشت های من




















تک نگاشت های من

گزیده اشعار و نوشته های گنگ ومبهم من

از امروز تصميم گرفتم هر فيلمي كه ديدم رو نام ببرم.

امروز فيلم Shindler-List  رو ديدم.

الان يه دو ساعتي هست كه اين فيلم تموم شده ولي اثراتش هنوز هست، بدجوري ذهنم رو درگير كرده

اين فيلم از اون دسته فيلم هاست كه كلي اعصاب مي خواد و كاملا رو اعصاب آدم راه مي ره

پيشنهاد مي كنم اگه اين فيلم به دستتون رسيد زمان خاصي رو براش در نظر بگيريد چون اين فيلم تلخي هاي زيادي را به نمايش مي گذاره

البته این فیلم یک واقعیت تاریخی واقعی رو به نمایش می گذاره و در مورد یهودی ها و هولوکاسته

من كه دوستش داشتم

درسته باهاش ساعت ها گریه کردم

ولی

هر كسي سليقه خودش رو داره ...

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 17:48 توسط سالی| |

وقتی که بچه بودم تمام آدم بدها تو کارتن یه صورت های زشت و بی روح بودن

[دی...] تمام شهر پر بود از آدمهایی که قیافه های ترسناک بدون روح داشتن

داشتم فکر می کردم این ور شهر جوونا ماشین بازی می کردن و اون ور شهر همه رنگی و شجاع بودن

نمی دونم چی بگم ولی دیروز وقتی از پشت با پوتین لای پای برادرم زدن، با دستم گفتم چرا می زنی زد تو دستم بعد دوباره تو کمر برادرم

بعد دوباره تو کمر دوستم

 وقتی تو چشمای مرد بی حیا نگاه کردم

چشماش منو به یاد کارتون های بچگی هام انداخت

سرد ، بی روح ، بی غیرت

حالا چه جوری سرم رو بلند کنم و به غیرت مردهای ایرونی افتخار کنم

پیوست۱:

بچه که بودم وقتی از کوچه مون که پسرهای کوچه توش فوتبال بازی می کردن

عبور می کردم

تا چشمشون بهم می افتاد می دویدند و پر سر و صدا می شدند

با خودم می خندیدم و می گفتم اینم یه جور  جلب توجه کردنه

حالا جونهای این دوره برای جلب توجه چیکار می کنن

اشاره به گروه بی روح و سرد که از تو کارتون ها در اومده بودن

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:25 توسط سالی| |

 

کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست

در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست

چون چشم تو دل می‌برد از گوشه نشینان

همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست

روی تو مگر آینه لطف الهیست

حقا که چنین است و در این روی و ریا نیست

نرگس طلبد شیوه چشم تو زهی چشم

مسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست

از بهر خدا زلف مپیرای که ما را

شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست

بازآی که بی روی تو ای شمع دل افروز

در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست

تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است

جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست

دی می‌شد و گفتم صنما عهد به جای آر

گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست

گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت

در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست

عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت

با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست

در صومعه زاهد و در خلوت صوفی

جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست

ای چنگ فروبرده به خون دل حافظ

فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:18 توسط سالی| |

چند روزه حسابی ریختم به هم

نمی دونم مسافرم ایرانه یا من دیوونه شدم

هر جا می رم بوش میاد

انگار روحم یه جا گیر کرده

من نمی دونم چه گیریه این روح ما به این مسافر داده

از روزی که درسم تموم شده خونه  ما هم شده یه پا شمس العماره

ولی من نمی دونم دیگه چرا هیچ کس به دلم نمی شینه با خودم عهد بستم که دیگه هیچ وقت تنهاییم رو نشکنم

آخه من هنوزم بوی مسافر می دم

نمی دونم به این چی می گن

ولی من اسمش رو می گذارم دیوانگی

اون الان احتمالا باید آمریکا باشه

ولی من انقدر حسش می کنم که چند شبه درست حسابی نخوابیدم

نمی دونم چه بلایی سرم اومده

فقط می دونم غیر ممکنه من و مسافر با هم همسفر باشیم

راستی  بابت دروغم بهت شرمنده ام

من مالزی نمی رم

دارم روی پرپوزالم کار می کنم

تا اونو نداشته باشم هیچ جای دنیا راهم نمی دن

فعلن بايد روحم رو درمان كنم كه نمي دونم عاشقه يا ديوانه

فك كنم يه روز اگه بياد وبلاگم رو بخونه با خودش مي گه منو مي گه

بعد توي وبلاگش يه پست مي گذاره به اسم مگه من چه جذابيت هايي دارم

دلم می خواد تا صبح بنویسم

...

به قول حافظ

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش        

 می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش

گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور        

دور باد آفت دور فلک از جان و تنش

گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا      

چشم دارم که سلامی برسانی ز منش

به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه    

جای دل‌های عزیز است به هم برمزنش

گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد       

محترم دار در آن طره عنبرشکنش

در مقامی که به یاد لب او می نوشند        

سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش

عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت           

هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش

هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال                    

سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است  

آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:5 توسط سالی| |

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

  تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود 

دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت

   باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود 

هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد 

 ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود 

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت 

 فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود 

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم  

دام راهم شکن طره هندوی تو بود 

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

  که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود 

به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر  

کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:21 توسط سالی| |

خواب عجیبی دیدم

انقدر واقعی بود که وقتی چشمام رو باز کردم هنوزم تر بودن

خواب دیدم مسافرم از سفر برگشته با یه ساک کوچولویی که نمی دونم نخودی بود کرم بود

چه می دونم مهم نیست

برام سوغاتی اورده

از خوشحالی تو خواب همش گریه می کردم

نه به خاطر سوغاتی ها

فقط به خاطر لمس مسافرم

آخه انقدر واقعی بود که با خودم فکر کردم نکنه تهرانه

یا چقدر نزدیکه

چه می دونم والا

عاشقی و هزار تا ...

اه خاک بر سر ذلیلم کنن

که همش به فکرشم

اون وقت اون تو اون سر دنیا داره اکتشاف می کنه!

 حتی یادش نیست من وجود داشتم

...

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8:19 توسط سالی| |

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت    

جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک         

باور مکن که دست ز دامن بدارمت

محراب ابرویت بنما تا سحرگهی         

دست دعا برآرم و در گردن آرمت

گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی        

صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت

خواهم که پیش میرمت ای بی‌وفا طبیب             

بیمار بازپرس که در انتظارمت

صد جوی آب بسته‌ام از دیده بر کنار    

بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت

خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد             

منت پذیر غمزه خنجر گذارمت

می‌گریم و مرادم از این سیل اشکبار    

تخم محبت است که در دل بکارمت

بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل            

در پای دم به دم گهر از دیده بارمت

حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست     

فی الجمله می‌کنی و فرو می‌گذارمت

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 4:51 توسط سالی| |

دهانت را مي‌بويند

 مبادا گفته باشي دوستت ‌دارم

 دلت را مي‌پويند

 مبادا شعله ای در آن نهان باشد

 روزگار غريبي ا‌ست، نازنين

 و عشق را

كنار تيرك راهوند

 تازيانه مي‌زنند.

 عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

 شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 روزگار غریبی است نازنین

 در اين بن بست كج و پيچ سرما

 آتش را به سوخت بار سرود و شعرفروزان مي‌دارند.

 به انديشيدن خطر مكن.

 روزگار غريبي‌ست ، نازنين

 آنكه بر در مي‌كوبد شباهنگام

 به كشتن چراغ آمده است.

 نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد

  دهانت را می بویندمبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی است نازنین

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنك ، قصابانند

 بر گذرگاه‌ها مستقر

 با كنده و ساطوري خون آلود

 روزگار غريبي ‌ست ، نازنين

 و تبسم را بر لب ‌ها جراحي مي‌كنند

و ترانه را بر دهان.

كباب قناري

 بر آتش سوسن و ياس

 شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

 روزگار غريبي‌ست ، نازنين

 ابليس پيروز مست

 سور عزاي ما را بر سفره نشسته است .

 خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد

 خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 9:49 توسط سالی| |

آقا من از لحظه ای که دفاع کردم تا خود الان خوشحالم

اصلا هم دچار افسردگی نشدم

دادم شناسنامه محترم برن ترجمه

کلاس های زبان هم که فشرده شدن و روزی ۳:۴۵ دقیقه از وقتم رو می گیرن

از صبح هم که دارم تو این کتابخونه سگ دو می زنم

وای خدا دارم نصف می شم

کی می ره دکترا بخونه:)

اونم کجا خارجه

پی نوشت

وای چه بوی شیرینی میاد

می خوام دکتر بشم

بزن کف قشنگه رو

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 18:45 توسط سالی| |

بالاخره بعد از هشت ماه و اندی دوندگی

جون کندن

تموم شد

فک کن

۱۹/۵ شدم

باورم نمی شه هنوز هم تو یه بهت پر از تعجب هستم

....

خدایا شکرت

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 10:1 توسط سالی| |


Design By : Night Skin